پارت هشتاد و دوم :

از دور نگاهش کردم. این قدر خرابش بودم که قد و بالایش را که نگاه می‌کردم، از مردانگی‌اش رگ‌های تنم از هیجان منفجر می‌شدند. از تفریحاتم این بود که یاسر را در حین بیل زدن، ورزش کردن، غذا خوردن، وقتی که در دنیای خودش که ربطی به من ندارد کار می‌کند، تماشا کنم.

چفیه‌ای دور سر و پیشانی‌اش بسته بود تا آفتاب سر و گردنش را نسوزاند. با پره ی چفیه عرقش را خشک کرد. تی شرت آستین سه ربع گشاد دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ای بابا چقدر زود تموم شد🥺 بابا یاسر مَرده یکپارچه اقاست اینکه کم کم دارن به زبون میارن دوست داشتنشون رو خوشم میاد مخصوصا محبتا و حرفای یاسر🤤 کاشکی یاسر زودتر یه حرکتی بزنه😁

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یاسر اونقدرام خجالتی نیستا فقط از یه چیزی میترسه بعدا می بینین خیلی هم اووف🤣💦

    ۱ ماه پیش
کپی شد!